ناسيوناليسم و غربگرايي پرداخت. در گفتمان اسلامگرا شاهد رويکردهاي متفاوتي هستيم، ولي بي ترديد اين جريان تلاش داشت از طريق بازگشت به اسلام و گذشته اسلامي، خود را از سلطه رژيم حاکم و نيز هژموني غرب و ارزشهاي تبليغي آن رها سازد. امام خميني (ره) با تاليف کتاب “کشف الاسرار” پرچم دفاع از هويت ديني را در اوايل دهه 1320 به دوش گرفت، اما مهمترازآن برپايي نهضتي بود که سرانجام با تاسيس حکومت اسلامي، بديلي براي نظم سياسي گذشته ارائه داد. بنابراين از يک زاويه مي توان گفت انقلاب اسلامي، درواقع پاسخي بود براي حل بحران هويت که جامعه ايراني را عميقاً متاثر ساخته بود؛ جامعه اي که ارزشهاي رژيم گذشته، هنجارهاي ايراني و اسلامي آن را در هم ريخت و اين فرايند، به سهم خود، موجب انقطاع فرهنگي و بحران هويت در ايران گرديد. بنابراين، بروز بحران هويت را مي توان زمينه ساز فروپاشي رژيم گذشته قلمداد کرد.”(زريري،1384: 29)اما مي توان با تکيه بر نقش روحانيت در انقلاب مشروطه وبه نوعي سردمداري آن اشاره کرد که،”در انقلاب مشروطه،روحانيت موثرترين نيروي سياسي بود که از نهضت حمايت کردورهبري آن را به دست گرفت.هرچند انديشه ها ونيروهايي که مشروطه راساختند،متفاوت بودند،درفضاي مذهبي حاکم برجامعه ايران،هيچ فعاليت سياسي وهيچ انديشه اي بدون حمايت علما راه به جايي نمي برد؛درواقع ايجاد واحياي مشروطه،مديون حرکتهاي انقلابي علما بود.”(رفيع وقربي،1388: 199) واين فضاي مشروطه ادامه مي يابد والبته با شکست مواجه مي شود،وقتي که عملا رضاخان وارد عرصه سياستمداري مي شود در واقع ناقوس شکست انقلاب مشروطه به گوش مي رسد.وعملاً در زمان هردو پهلوي يعني رضاشاه ومحمد رضاپهلوي فرزندي وي،در واقع جامعه ايران وبه نوعي حاکميت سياسي ايران ،فاصله بسيار زيادي از شعارها واهداف مشروطه مي گيرد، که همانا تحديد قدرت شاه بود واز بين بردن استبداد که عملاً در خلاف جهت آن گام برداشته مي شود.پاسخگويي مسئولين وفرآيندهاي دموکراتيک اجرا نمي شود وعموماً در عصر رضا شاه به سخره گرفته مي شود وبه نوعي با غربگرايي آن هم از نوع مدرنيزاسيون وابزار وآلات غربي،خواهان توسعه وتجدد ايران مي شوند.ودر اين باب گفتمان شبه پاتريمونياليسم64 هم شکل مي گيرد که در ادامه بيشتر بحث خواهيم نمود.”طي سالهاي 20تا32 غلبه شبه پاتريمونياليستي دربار برساختار قدرت عموماً وساختار حاکميت دولتي وبه ويژه با چالشي دوگانه روبرو شد.تضعيف مجموعه دربار/ارتش در پي حمله متفقين واستعفا وتبعيد رضاشاهوخلاء قدرت ناشي از آن زمينه کنشگري اجتماعي-سياسي دوباره نيروهايي را فراهم آورد که تحت ديکتاتوري شبه پاتريمونياليستي دوران رضا شاه امکاني براي فعاليت علني نمي يافتند:نخبگان محافظه کار(سران قبايل وروحانيون) ازسويي وطيف متنوعي از اصلاح طلبان مشروطه خواه متشکل از نسل دوم وسوم انقلاب مشروطه .چالش اين اصلاح طلبان که با نقد روش هاي ديکتاتوري رضاشاه دراحياي نظمي مبتني بر قانون اساسي مشروطه تلاش داشتند،مجموعه دربار/ارتش را هرچه بيشتر به سوي تعامل باپايگاه هاي اجتماعي محافظه کارش وا مي داشت.نزديکي وعملاً وابستگي هرچه بيشتر اين مجموعه به ساختارها ونخبگان محافظه کار دولتي وغيردولتي زمينه افسانه زدايي از رژيم پهلوي را نزد اصلاح طلبان مشروطه خواه فراهم آورد،که همگي ازتوده اي تا ملي، رضاشاه را باني ايرتن نوين واحياگرشکوه وعظمت پيشااسلامي ارزيابي مي کردندوتنها روش هاي ديکتاتورانه اورا به نقد مي کشيدند.علاوه بر اين افسانه زدايي،آشنايي نسل جديد مشروطه خواهان با مدل هاي توسعه شورايي وآمريکايي واصولاً تبديل توسعه دولتمدار به گفتمان غالب درجهان پس از جنگ جهاني دوم،زمينه تحول جديدي را درگفتمان مشروطه به وجود آورد.اگر در دوران پس از ناکامي انقلاب مشروطه تأسيس دولت مدرن متمرکز پرسش مرکزي نسل اول و دوم انقلاب مشروطه بود،نسل سوم،خواه فعالان سياسي متشکل دراحزابي چون حزب ايران وحزب توده ايران،خواه، تکنوکرات هايي غير سياسي چون ابتهاج،پروژه تأسيس وتثبيت دولت مدرن را باب ايده توسعه اقتصادي دولتمدار وايده عدالت اجتماعي به نحوي جدايي ناپذير پيوند زده وبه گفتمان غالب تبديل کردند. شکل گيري نهادهاي دولتي اي همچون وزارت کاروسازمان برنامه نتيجه اين دگرگوني گفتماني بود.اين نهادها خاستگاه شکل گيري وتربيت تکنوکرات هايي شدند که باوجود شکست پروژه اصلاحات مشروطه خواهانه سال هاي 20تا32 در دهه 30موفق به تنظيم رئوس برنامه پروژه اي ملي وتوسعه گرا شدند.که در دولت اميني مابه ازاي سياسي پيداکرد.پس ازکودتاي 28مرداد،دربار در دهه 30 براي بازتوليد غلبه پاتريمونياليستي خود برساختار دولت سياستي دوگانه در پيش گرفت.از سويي دربار ناچار از اعطاي امتيازات متعددي به پايگاه محافظه کارخود بود که نقش مهمي دراحياي سلطنت ايفاکرده بوند.کابينه وبخصوص مجلس به مراکز مهم تأمين منافع آنها تبديل شدند.”(توفيق،1385: 110) والبته بايد نقش روشنفکران وعلما را درانقلاب مشروطه موثر دانست وبه خواست هاي آنان توجه نمود که از کدامين بستر جامعه شناسي به مشکلات مملکتي مي نگرند به اين ترتيب بود که،”در عصر مشروطيت ،گروه کوچکي از دانشوران پيام آورآرمان هاي عصر روشنگري غرب شدند وپيکار با استبدادسياسي واستبداد ديني را برعهده گرفتند.بقول مرحوم ميرزاي نائيني در تنبيه الامه وتنزيه المله:استبداد دو شعبه دارد:ديني وسياسي.همانطور که مي دانيم عصر روشنگري ودوران
جديد فرهنگ اروپايي نيز با مبارزه بر ضد اين دو شعبه از استبداد برپا شده بود.پس آدم روشنگر،يا روشنفکري که پيام آور عصر روشنفکري است،دربرابر اين دوشعبه از استبداد به پا مي خيزد وعليه آنها مبارزه مي کند و درست از همين روست که آنان را ابتدا منورالفکر وسپس روشنفکر خواندند.به مرور بر شمار دانشگاهيان وفرهنگيان ودانش آموختگان مدارس نو افزوده شد وبه گروه بزرگي تبديل شدند ولقب متجدد وروشنفکر گرفتند که به معناي عام کلمه نزديک بود،يعني دانشور ودانش آموخته علوم جديد.”(اشرف،1372: 174-173)
“مبارزه با اختناق وسانسوريکي از اهداف انقلاب ايران بود.درجريان شکل يابي انقلاب،ارکان حکومت شاه روبه تزلزل گراييد وازمواضع خود عقب نشيني کرد.ازآن جمله نهادي که سانسور را درامر نشر اعمال مي کرد،کنترل خود را بر امور ازدست داد.کتاب هاي جلد سفيد يادگار اين دوران است.اين کتاب ها در آخرين ماه هاي حکومت شاه توسط گروه هاي سياسي بدون اخذ پروانه نشر در تيرازهاي بالا انتشار مي يافت و روي پياده روها که محل عبور مردم انقلابي بود عرضه مي شد.مردم با ولع واشتياقي که ناشي از زندگي در فضاي اختناق بود،کتاب هاي جلد سفيد را مي خريدند.چيزي نگذشت که کتاب هاي ممنوعه در زمان شاه با استفاده از فرصت هاي انقلابي در دسترس قرارگرفت و وارد خانه هايي شد که ساکنان آن سالها در عطش آزادي روزگار مي گذاراندند.کتاب ها عموماًبه تبيين نگرش چپ اعم از ديني وغيرديني مي پرداخت وگزارشگر گرايش سياسي چپ بود.”(کار،1379: 31)اما در ادامه بايد به بحث درباب مدرنيسم بپردازيم،مدرنيسم يا سبه مدرنيسم واساساً نوگرايي وتجدد ريشه تاريخي در جامعه ايران داشته است ومعمولا سکه ي تجدد در ايران سکه اي رايج وچشم نواز بوده است که البته گاه همگان را به خود خيره وگاه چشمان را کور نموده است،البته تجدد بصورت سيال وروان خيلي زود به اندرون ايران وارد گشت،گرچه ديوارهاي بلند وحريم هاي زيادي که در ايران وجود داشت ولي تجدد توانست ورود پيدا کند وتقريباً از قاجاريه ايران با مسئله تجدد روبرو بوده است وتا به همين امروز هم اين رويارويي ويا به بنابه تعبير ديگري تعامل ومواجهه ادامه دارد.بحث از تجدد،مي تواند شامل خيلي از مسائل باشد،ازجمله مسائل فرهنگي،اقتصادي،سياسي و.. که دقيقاً تجدد را نمي توان يک منظومه جدا ومنفک ديد،بايد آنرا در قالب يک مجموعه منتظم وهدفمند که همه اجزاي آن متشکل وهدف دار ومرتبط بايکديگرند،ديد.از اين رو هرفردي بخواهد ميان تجدد وارکان تشکيل دهنده آن تمايز ايجاد کند ،امر بعيدي است.البته واژه تجدد عموماً با معناي وواژه هاي گوناگوني همراه بوده وبعضاً هم تعبير نادرستي از آن شده است.ولي اگر بخواهيم،دقيق وعلمي ودر يک چارچوب منطقي بحث کنيم بايد به معناي هريک از واژگان مطرح در مورد تجدد از منظر معنايي خاصِ خود آن ببينيم.معمولاً واژه هايي همچون:نوگرايي،مدرنيسم،ترقي،پيشرفت،نوگرايي،نوآوري و… همرديف با واژه تجدد درنظر گرفته مي شوند که البته در بعضي از لحاظ آن درست مي باشد. “تجدد ونوگرايي در عصر قاجاريه که بيشتر مي توان آنرا در افق مدرنيسم وشبه مدرنيسم مغرب زمين نگريست وآن را به نحوي ترجمان وبرگردان ناقص،غيردقيق وسطحي غرب ديد.اين تحول ومسأله را در دوران قاجارها مي توان به دومقطع تاريخي تقسيم نمود؛يکي دوره ابتداي تجددگرايي دراثناي جنگ هاي ايران وروس ودهه هاي بعدآن وديگري درسطح وسيع تروعام تر،درعصرمشروطيت.بااين نگاه دونوع تجدد از دلِ تاريخ ايران قابل تفکيک است:
1-تجدد برخاسته از سنت ملي وبومي ايران اسلامي شيعي
2-تجدد از مدرنيسم وبانگاه يه جعبه ي جادويي شهرفرنگ
دراين رابطه دريک منظرجامع،تحولات نوگرايي تاريخ تحولات تجدد درايران به اين چندبرهه ومقطع تقسيم مي شود: الف) از صفويه تا دوران عباس ميرزا که نوعي زمينه هاي رشد ملي وتجدد بومي ازدل فرهنگ شيعي راشاهد هستيم.دراين مقطع ابزارها ولوازم غربي مثل تلسکوپ وسمعک وعينک وسلاح هاي آتشين نظامي وغيره به ايران رسيده ولي درحدابزاريت متوقف مانده ودرجهت حفظ هويت ملي ومذهبي وتقويت قواي نظامي واقتصادي ايران به کار مي رفته وکم تر اثري ازجنبه وابعاد فرهنگي وفکري توانسته است بروزدهد. ب)از آغاز انحطاط ايران از بعد ازجنگ هاي ايران و روس ومعاهدات گلستان وترکمنچاي وغلبه ي تفکر ايدوئولوژيک ميرزاملکم خان وميرزا فتحعلي آخوندزاده که درحقيقت تفوق جنبه ي فرهنگي وايئولوژيک مدرنيسم برجنبه ابزاريت آن بوده است،اين دوران تاحول وحوش سنوات مشروطيت ايران ادامه داشته وبا جريان تضعيف هويت ملي ايرانيان،عصر امتيازات خارجي وبه انحطاط رفتن تجدد بومي وملي همراه وهمراز بوده است. ج)از دوره ي مشروطيت تاسال هاي اوج گيري نهضت اسلامي شيعي ايران که جريان قبلي در سطح وسيع ملي والبته حکومتي غلبه ي آشکار يافته وبا کليه ي نهضت ها وحرکت هاي ديني واحياگرانه وهويت بخش درگيرشده وبه صورت يک”شبه شريعت مدرن”باحضور غرب درايران خود راجلوه گر ساخته است. د)از دوران انقلاب اسلامي تابه امروز که تفوق جنبه ي ابزاريت تجدد با حفظ هويت ملي ونفي استعمار غرب وتأکيد براصالت نهضت هاي اصلاحي گذشته وبرقراري يک نظام ديني وبومي جديد همراه بوده است.”(نجفي،1385: 27-26) البته در باب تجدد يا به اصطلاح مدرنيسم،بايد از جنبه هاي ديگر هم بررسي نمود که تجدد ونوگرايي ابتداً با جنبه ابزاريت پابه ايران نهاد ولي در ادامه ومخصوصاً در انقلاب مشروطه با طرح پرسش هاي بنيادين واساسي پايه هاي
استبداد را لرزاند وجنبه فرهنگي تجدد در اين باره فعال عمل نمود ومباحثي همچون،تفکيک قوا،تحديد قدرت بي حدوحصر شاه،داشتن حق انتخاب مردم،پاسخگو نمودن حاکميت و ديگر جنبه ايي که مستقيما پايه هاي قدرت را مي لرزاند وپرسشگري فعال در اين راستا بود،”مشارکت مردم درسرنوشت سياسي واجتماعي خود از طريق انتخابات،همزمان با اوج گرفتن نهضت مشروطه طلبي وارد فرهنگ سياسي ايران شد.درواقع اين کار،درصورت اجراي درست وقانوني آن ،بهترين وکارآمدترين ضامن ثبات سياسي جامعه خواهدبود.پس ازصدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه براي انتخاب نمايندگان وتهيه مقدمات افتتاح مجلس شورا،مشروطه طلبان در صدد تهيه نظامنامه انتخابات برآمدند وبدين منظور در تاريخ 26مرداد1285،اولين مجلس مؤسسان در مدرسه نظام با حضور بيش از دوهزار نفر از علما وبازرگانان واصناف وهمچنين اعيان ودرباريان براي تمهيد گشايش اولين مجلس شوراي ملي وتهيه قانون انتخابات تشکيل جلسه داد.”(ازغندي،1389: 206)براي اولين بار بود که درانقلاب مشروطه،علما وروشنفکران درکنار يکديگر به طرح پرسش هاي بنيادين در رد قدرت

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید