بود،حمايت وپشتيباني مي کرد ايده مدرن،درست از لحظه ورود پيروزمندانه وباشکوه خود به عرصه گفتمانِ عمومي،درصدد، قالب ريزي مجدد و طرح وباز تدوينِ پديده کهن،بمثابه جرياني مهجور،منسوخ،عاطل وبي فايده وازدور خارج شده برآمد،جرياني که به حق درآستانه فروپاشي ونسيان قرارگرفته بود ومي بايست جاي خود را به پديده اي تازه وجديد بسپارد.ايده مدرن در قرن هفدهم به صورت مفهومي پرشور ومعارض وبه عنوان کانون نزاع وستيزه در جريان مشهورِ نبرد ومنازعه باستانيان ومدرنها،که تقريباً مدت يک قرن در فرانسه وانگلستان به درازا کشيد،سربرآورد،هنر وادبيات به عنوان نخستين دستاوردهاي چشمگير دانشمنداني نظير نيوتون ودکارت وحضور انجمن سلطنتي در انگلستان ومحافلِ(انجمن هاي)فکريِ نافذ وتأثيرگذار ولي تا حدودي متفرق وپراکنده درفرانسه،که شجاعانه به پيشبرد وارتقاءِ تفوق وبرتري غير منتظره علم وفلسفه همت گماردند،دير يا زود مي بايست اين سوال طرح مي شد که آيا اين حرکت يا خيزش روبه جلو وبالا، صرفاً ثمره تلاش هاي علم بود يا اينکه تمامي ديگر حوزه هاي فعاليت بشري درآن سهيم بودند،بويژه آفرينش هايي نظير نقاشي وشعر.از اين عقيده ديرپاي، حمايت ودفاع مي کردند که اوج قله دستاوردهاي بشر را مي توان دريونان وروم باستان ديد،واينکه فرآورده ها،کالاها وتوليداتِ ناچاراً پست ونازلِ نسل هاي بعدي،جز مبارزه اي بيهوده وبي ثمر براي نزديک شدن به مرحله کمال وپختگي خود نمي توانست به تلاش يا اقدام ديگري دست يازد.مدرنيته را در بهترين وجه مي توان عصري توصيف کرد که ويژگيشاخص آن تحولات دائمي است-ليکن عصري آگاه از اين ويژگي شاخص خود؛عصري که اشکال حقوقي خود،آفرينش هاي مادي ومعنوي خود،دانش واعتقادات خود را بمثابه جرياناتي سيال،گذرا،متغيير،غيرثابت وغير قطعي تلقي و مي کند ،جرياناتي که صرفاً بايد تا اطلاعيه بعدي به آن ها باورداشت وعمل کرد،وجرياناتي که در نهايت ارزش واعتبار خود را ازدست دادهوجاي خود را به جرياناتي جديد وبهتر مي سپارند.به عبارت ديگر،مدرنيته عصر يا دوره اي است که نسبت به تاريخمندي خود اشعار وآگاهي دارد.نهادهاي انساني جرياناتي خودساخته،خود آفريده وتابع پيشرفت وبهبود تلقي مي شوند؛تنها در صورتي مي توان آن ها راحفظ کردکه خود را درمواجهه با خواسته هاي دقيق وسختگيرانه عقل وفق داده وتوجيه نمايند-واگر از عهده اين آزمون برنيايند مي توان آن ها را کنار گذاشت.جايگزيني طرح هاي جديد به جاي طرح هاي قديمي وکهنه را مي توان حرکتي مترقي وپيشروانه دانست،گامي تازه به سمت گسترش وافزايش روند توسعه وتکامل انسان.”(نوذري،1380: 28-25) “مدرنيته به معناي تجدد، نوين و تازگي مي باشد، که اولين بار در آثار “ژان ژاک روسو” در قرن 18 به کار رفت و بعد از وي در آثار بسياري از نويسندگان آن عصر متداول گشت .مدرنيته در اصطلاح عبارت است از نوعي حالت و کيفيت، ويژگي و تجربه مدرن يا دوره مدرن، که بيانگر تازگي، بداعت و نو بودن زمان حال به عنوان گسست يا انقطاع از گذشته، و ورود به آينده اي که در حال ظهور است مي باشد، و گستره آن با فکر يا ايده نوآوري، ابداع، ابتکار، تازگي، خلاقيت، پيشگامي، پيشرفت، ترقي، توسعه، رشد، تکامل، سليقه و مد همراه است .نقطه مقابل مدرنيته، گذشته گرايي، کهنه پرستي، رکود، عقب افتادگي، قديمي بودن و … مي باشد .مدرنيته داراي اصول وپايه هايي است که در ذيل به طور خلاصه به آنها اشاره مي کنيم:
1 . تجربه گرايي: يعني توجه و اهتمام ويژه به شيوه تجربه براي مطالعه و تحقيق در علوم طبيعي و انساني، بدون توجه به امور فلسفي و برهاني .
2 . انسان مداري: يعني اعتقاد به محوريت انسان در تمام عرصه ها .
3 . عقل گرايي: به اين معنا که عقل مستقل از وحي و آموزه هاي الهي توان اداره زندگي بشر را دارد و انسان با استفاده از عقل خود قادر است تمام مسائل را درک نموده و به حل آنها بپردازد .
4 . ليبراليسم: به معناي آزادي خواهي خارج از چهارچوب دين .
5 . رفاه و زندگي شهري: يعني بالا رفتن سطح زندگي مادي و رفاه و اشاعه فرهنگ شهر نشيني .
6 . رشد فناوري: توجه به رشد بي سابقه فناوري در توليدات صنعتي و بروز شيوه هاي نو در توليدات صنعتي .
7 . دمکراسييا برابر گرايي: يعني باور به اينکه همه انسانها از هر نژاد و جنسيت و دين و مذهبي که باشند، از هر نظر مساويند .
8 . سرمايه داري: توجه به نظام سرمايه داري و اقتصاد بازار آزاد .
9 . فرد گرايي: يعني اصالت فرد و اعتقاد به تقدم فرد بر جامعه .
10 . سکولاريسم: يعني حاکميت فرد علمي و غير ديني، و به تبع آن منزوي شدن اقتدار ديني از عرصه هاي اجتماعي، وبه طور کلي شيوعيک فرهنگ مادي و اين جهاني .”(اسدعليزاده،1383: 145-144)”ريشه تارخي واژه مدرنيته را مي توان در مقاله شارل بودلر118 درباره نقاش فرانسوي کنستانتين گايز119،تحت عنوان نقاش زندگي مدرن يافت.درآن مقاله مفهوم مدرنيته بيانگر تمام چيزهايي است که سبک وسليقه معاصرمي تواند از شعر در درون تاريخ داشته باشد،وبه عنوان پديده اي گذرا،سيال،فرّار،مشروط وغيرثابت تعريف شده بود،نوعي تقطير امر ابدي از جريان ناپايداروزودگذر.اين توصيف به خوبي وبا ظرافت تمام در بردارنده سيماي ژانوسي مدرنيته به عنوان تجربه اي خاص از تحول است،که شدت وحدّت اين تحول آن را به سمت نقطه واگشت و وازگون سازي سوق مي دهد.به تعبير والتر بنيامين120 مفهوم نو زماني که از محتوايي خاص انتزاع شود،مفهومي همواره يکسان است:براين اساس مي توان گفت که مدرنيته موجب فرونشا
ندن يا سرکوب هرگونه تداوم واستمرار(تجربه استمرار موقتي وگذرا)درحمايت از يک رشته حملات وضربات کم وبيش آني مي گردد،که سبب تجزيه ومتلاشي شدن ذهنيت وايجاد بحران هايي در اشکال رواييِ بازنمايي خواهند شد. مدرنيته در اصل مقوله زيبا شناختي است،يا به عبارت ديگر از مقولاتي است که در فلسفه مدرن يا معاصر مي توان آن را ذيل،زيبايي شناسي رده بندي کرد،مقوله اي که در عام ترين وکلي ترين معناي خود بيانگر تجربه اي است، خاص، از زمان ودرعين حال به تعبيربرخي ازنظريه پردازان از مکان.ليکن بُعد تاريخي مدرنيته-يعني اين واقعيت که اين شيوه از تجربه کردن زمان تنها در لحظه تاريخي خاص ودرانواع خاصي از جوامع سربرمي آورد-آن را بطور تنگاتنگ با بررسي جامعه شناسانه صور فرهنگي مرتبط مي سازد.”(نوذري،1380: 66-65)
در باب چرائي وچيستي مدرنيته که همواره تاکيد بر وجه فرهنگي آن دارد،بايد گفت که:”مدرنيته به شيوه هاي زندگي اجتماعي وتشکيلات وسازمان هاي اجتماعي اشاره دارد که از حوالي قرن هفدهم به اين طرف دراروپا ظاهرشدند وبه تدريج دامنه تأثيرات ونفوذ آنها کم وبيش درسايرنقاط جهان نيزبسط وگسترش يافت.بدين ترتيب اين تعريف نوعي شرايط يادوره زماني وجايگاه ياموقعيت مکاني براي مدرنيته درنظر مي گيرد يامدرنيته را باآن ملازم وهمراه مي سازد.ليکن ويژگي هاي عمده آن در مقطع حاظر مشخص نمي شود.امروزه درآخرين سال هاي قرن بيستم،خيلي ها معتقدند که ما درآستانه عصرجديدي قرارداريم که علوم اجتماعي بايد به پاسخگويي معضلات ومشکلات آن برخيزد،عصري که ما را به فراسوي مدرنيته مي برد.اصطلاحات وتعابير بسيارمتنوعي درباره اين دوره گذار بکارگرفته شده است،که معدودي ازآنها به گونه اي مثبت به ظهور نوع جديدي ازنظام اجتماعي اشاره دارند.(نظير جامعه اطلاعاتي يا جامعه مصرفي)،ليکن اکثرآنها بيانگر اين نکته اند که وضعيتِ قبليِ امور به پايان خود نزديک مي شود(پست مدرنيته،پست مدرنيسم،جامعه پسا صنعتي،جامعه پسا سرمايه داري وامثالهم…)برخي منازعات پيرامون اين مسايل عمدتاً بردگرگوني هاي نهادي تاکيد دارند،به ويژه منازعات ومباحثاتي که براين عقيده استوارند که مادرحال حرکت از نظام مبتني برتوليد کالاهاي مادي به سمت نظامي هستيم که عمدتاً به گونه اي متمرکز وسازمان يافته معطوفِ توليد اطلاعات است.ليکن اين مناقشات بطور عام تر عمدتاً متوجه مسايل وموضوعات فلسفه ومعرفت شناسي هستند.مثلاً خود اين نکته چشم انداز يا نگره شاخصِ نويسنده اي است که بدواً مسئول اشاعه مفهوم پست مدرنيته تلقي مي شود،يعني ژان-فرانسوا ليوتار121 بنا به اعتقاد ليوتار پست مدرنيته ناظر به نوعي جابه جايي ودور شدن از تلاش براي زمينه يابي وزمينه سازي معرفت شناختي ودور شدن از ايمان به پيشرفتي است که به گونه اي انساني مهندسي شده است.وضعيت پست مدرنيته با نوعي بخار شدن(تبخير)وتصعيدِ(به هواپريدنِ)روايت هاي کلان مشخص ومتمايز شده است-خط داستانيِ فراگير که ما به مدد آن به مثابه موجوداتي داراي گذشته اي معلوم وآينده اي قابل پيش بيني در دل تاريخ جاي گرفته ايم.چشم انداز يا نگره پست مدرن تنوع کثيري از ادعاهاي نامتجانس وناهمگن در رابطه با مقوله شناخت مي بيند که درآن علم جايگاه چندان شاخصي ندارد.”(نوذري،1380: 138-137)
“مفهوم مدرنيته يک مفهوم متعارض است،معناي خود را هم ازموارد سلبي خود مي گيردوهم از موارد ايجابي خود.به عبارت ديگر معاني مدرنيته از يک سو درمواردي نهفته است که آنها را نفي مي کند،واز سوي ديگر به مواردي بازمي گردد که آنها را تأييدو اثبات مي کند.لذا اين واژه يا اصطلاح مي توانددر زمان هاي مختلف با معاني کاملاً متفاوتي ظاهرشود،بسته به اينکه چه چيزي نفي وانکار مي شود يا،درنقطه مقابل آن،چه چيزي تأييد واثبات مي شود.في المثل براي آگوستين در قرن پنجم ميلادي واژه لاتينModernus از يک سوبيانگرِ نفيِکفر،شرک،الحاد وارتداد بودواز سوي ديگر بابي بود به سوي عصر نوين مسيحيت.در حاليکه متفکران عصر رنسانس با احيا وبازآفرينيِ اومانيسم(انسان گرايي)کلاسيک،ضمن در آميختن آن با مسيحيت برآن بودند تا بين باستان ومدرن ودولت ها وجوامع مدرن تفکيک وتمايز قايل شوند.کمي اينطرف تر در قرن هجدهم وعصر روشنگري شاهد آن هستيم که متفکران روشنگري نه تنها مفهوم ميانه يا وسطي[قرون وسطي]را به صورت حايل و واسط بين باستان ومدرن قرار داده اند،بلکه بگونه اي اساسي وتعيين کننده مفهوم مدرن را در ارتباط وپيوند نزديک بادومفهوم ديگر يعني اينجا واکنون مشخص ساختند.اين نوع بيان از مدرنيته واين نوع معنايابي براي آن،سياليت جديدي به آن بخشيد.از اين به بعد بود که جامعه مدرن به صورت جامعه ما درآمد،يعني نوع جوامعي که ما در آن زندگي مي کرديم وزندگي مي کنيم،خواه جوامع قرن نوزدهمي،خواه جوامع قرن بيستم.”(نوذري،1380: 81) البته سير مدرنيته ويا بنا به تعبيري مدرن شدن در غرب،حاکي از يک سير بلندمدت داشته که در توضيحات وتحليل آن بايد دقت نمود،بطوريکه:”از قرن هجدهم جامعه مدرن حامل نشان ها وعلائم جامعه غربي بود.جامعه مدرن،جامعه اي صنعتي وعلمي بود. شکل سياسي آن دولت-ملت يادولتهاي ملي بود مشروعيت خودرااز انواع گونه هاي مختلف حاکميت مردمي مي گرفتند.درجامعه مدرن،اقتصاد ورشد اقتصادي از نقش برتر وغيرقابل تفوقي برخوردار بودند.،چنان جايگاهي رااشغال کرده بودند که هيچ حوزه يا عرصه ديگر را ياراي رقابت يا مقابله با آن نبود.نظام هاي انديشگي ونحله هاي فلسفي عمده در اين جامعه نيز عبارت
بودند از عقل گرايي(راسيوناليسم) وفايده گرايي(يوتيليتاريانيسم).مدرنيته درتمامي اين اشکال نه تنها گذشته خودرانفي ميکرد بلکه تمامي ديگرفرهنگ هايي راکه نمي توانستندبه سطح خودفهمي ها ودرک خود آن نايل گردند،نيزرد مي کرد. اين اشتباه است که بگوييم مدرنيته منکرتاريخ است،يا آنرا ناديده مي گيرد،زيرادرمنظر مدرنيته مقايسه ،تباين ومعارضه با گذشته -هويتي دائمادرحال تغيير-ضروري ترين نقطه ارجاع بشمار مي رود.حتي هويت يابي مدرنيته در گرو وجود اين نقطه ارجاع است،يعني درگروِ وجود گذشته اي که مدرنيته درتعارض ومقابله با آن معناپيدا مي کند، وهويت خودرا باز مي يابد.اما اين نکته صحيح است که مدرنيته برباوراست که گذشته هيچ درس با عبرت يا پايبندي براي او به همراه ندارد،کشش وتمايل مدرنيته همواره به سوي آينده است.برخلاف ديگرجوامع،جامعه مدرن ازابتکارات،نوآوريها وخلاقيت هاي جديد استقبال کرده ومشوق آنهاست.مي توان گفت که درواقع جامعه مدرن سنت نو را اختراع کرده است.مدرنيته در معناي ديگرخود-يعني جامعه

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید