دانلود پایان نامه

يک گفتمان”مشخص گشته است،در موردِ بعد سقوط سيستم پهلوي وجايگزين آن با انقلاب اسلامي وبمثابه آن بررسي جمهوري اسلامي خواهد بود.که اساساً انقلاب اسلامي بر چه پايه هايي استوار بوده است ودر مواجهه با چه امري پديد آمد،که البته در همين بخش بطور مفصل ومؤثر راجع به يکي از دلايلي که وقوع يک انقلاب را مي طلبيد بحث شد.

3-2)انقلاب اسلامي بمثابه يک گفتمان:
آنچه که تحقيقاً در باب تحليل وتوصيف واژه گفتمان در فصل دوم بررسي شد،در اين مدخل از بررسي انقلاب اسلامي که از آن بعنوان وبمثابه يک گفتمان نگريسته مي شود ،تأثير ژرفي دارد. در اين باب انديشمندان بسياري در غرب وشرق به سير تحولات انقلاب اسلامي ايران که در سال 1357شمسي به پيروزي رسيد،پرداخته اند.لذا در مدخل ورودي بحث ،الزماًبايد تعريف مصطلح وعلمي از واژه انقلاب ارائه دهيم وسپس به رويداد بزرگ انقلاب اسلامي بپردازيم.درمورد تعاريف واژه ها خصوصاً در وادي علوم انساني معمولا اتفاق نظر متقني وجود ندارد وبيشتر هريک از انديشمندان از منظر خود به پديده هاي جامعه شناسي وعلوم انساني مي نگرند وبه نوعي تک ساحتي وتک بُعد بودن در علوم انساني زياد محلي از اعراب ندارد.تقريبا از زماني که پوپر نظريه ابطال گرائي را مطرح ساخت،تحول جديد ونويني در بررسي فرضيه ها رقم خورد که معناي آن اين بود که فرضيه ها قابليت ابطال پذيري دارند وهيچ چيزي وهيچ تعريفي متقن وابدي نخواهد بود.از اين رو هم تعاريف بسياري از انديشمندان ومتفکران غربي وشرقي در باب انقلاب ارائه شده است که البته در مشخصات اصلي آن شاهد يک وحدت رويه هستيم. مثلاً افلاطون “در لابه لاي صفحات کتاب جمهور86(Polititeia) که اين کتاب به صورت يک گفتگوي تصويري بين او-که درهمه جاي کتاب به جاي نام خود از نام سقراط واحتمالاً به منظور قدرداني از استفاده کرده است-وتعدادي از فيلسوفان آن زمان تنظيم شده،به نکاتي در زمينه دگرگوني ها وبي ثباتي ها وتغييرات اساسي اشاره نموده است که با بحث انقلاب ارتباط دارد،اين نکات را مي توان در چهارمورد ذکر نمود:1-گسترش حس طمع وتجمل پرستي درجامعه بزرگترين بلاي اجتماعي وايجاد کننده جنگ است.2-تعليم وتربيت روحي نقشي عمده درايجادثبات ياتزلزل اساسي داراست. 3-علت اصلي وعمده تغييرحکومت ها جدايي ميان اعضاي طبقه حاکمه است،ودر اين زمينه مي نويسد:اين حقيقتي است مسلم که اساس هيچ حکومتي تغيير پذير نيست مگرآنگاه که ميان اعضاي طبقه حاکم جدائي افتد زيرا مادام که آنان متحد بمانند،هرقدر هم عده آنها کم باشد،اساس آن حکومت را نمي توان متزلزل ساخت…پس اي گللاوکن با اين حال چگونه ممکن است در شهرما تزلزل راه يابد وميان معاونين وزمامداران وهم چنين ميان افراد هريک ازآن طبقه ها اختلاف بروز کند؟ واما نکته چهارم در اين باب بدين شرح است:4-افلاطون با درنظر داشتن دولت آرماني خود وحکومت هاي زمانه اش،يک سيرنزولي را براي حکومت ها بيان داشته است.وي با يک برداشت تک خطي از مسيرتغييرحکومت ها،معتقد است که دراين مسير حکومت هاي اليگارشي87 در اثر شدت ثروت پرستي به دموکراسي ودموکراسي ها دراثر افراط درآزادي به تيراني تبديل مي شوند.”(ملکوتيان،1392: 12-10) اما در اين بين ارسطو هم در تعاريف انقلاب نقش داشته واز فضاي کلي حاکم بر انقلاب مباحثي را عنوان نموده است،”ارسطو کتاب پنجم از رساله سياست را با بهره گيري از مثال هاي تاريخي به بحث در رابطه با آنچه امروز دگرگوني وتغيير سياسي خوانده مي شود،اختصاص داده است.بنابراين ،واژه انقلاب که بطور تکراري در بحث زير از ارسطو آمده مجموعه اي از دگرگوني هاي سياسي وازجمله انقلاب به معناي متداول امروزي را شامل است. توجه به هدف ها و وسايل انقلاب که پس ازاين از ارسطو ذکر مي شود،بيانگر موضوع مورد بحث وي در کتاب پنجم است.ارسطو هدف هاي انقلاب را در چندين مورد بر مي شمرد: 1-تغيير سازمان وشکل حکومت،يعني تبديل حکومتي به حکومت ديگر 2-در دست گرفتن قدرت توسط رهبران انقلاب بدون تغيير شکل حکومت 3-کم وزياد شدن عيار حکومت ها،به طوري که هنوز آن حکومت بتواند به نام اوليه خود خوانده شود 4-تغيير بخشي از سازمان حکومت،مثلاً ايجاد يا لغو مقامي درحکومت، به نظر ارسطو انقلاب،گاه با استفاده از زور و زماني با استفاده از روش اقناع وگاه با نيرنگ به وقوع مي پيوندد.(ملکوتيان،1392: 16-14) اما بطور کلي از نظر ارسطو:”انقلاب ممکن است از رأس ياقاعده هرم اجتماعي نشأت گرفته باشد،اما تغييرات ساختاري عموماً حاصل آنگونه تحولاتي است که از قاعده هرم جامعه نشأت گرفته است.درچنين حالاتي،ضرورتاً قصد ونيت آگاهانه مردم عامل حرکت آنها نبوده است،بلکه ترس آنها ازحاکم يا حکومت نيز مي تواند سرمنشأ حرکت آنها باشد.در علت شناسي انقلابات،ارسطو به دو دسته علل وعوامل اشاره مي کند:يک دسته از علل را علل عمومي،انقلاب مي نامد ودسته دوم را در ارتباط با شکل بنديهاي مختلف سياسي بطور خاص مطرح مي کند.نکته مهم اين است که در برخي از موارد آنچه را که ارسطو از آن به عنوان انقلاب ياد مي کند امروزه به عنوان شورش يا کودتا مي شناسند.شورش يک حرکت جمعي عليه قدرت حاکم است؛اما ضرورتاًداراي زمينه ها ولوازم کافي جهت واژگوني قدرت حاکم نيست.کودتا،حرکت سياسي توسط بخشي از حاکميت سياسي عليه بخش حاکم است.”(منوچهري،1392: 72)
در ابتداي امر بايد يک برآيند کلي وجامع از واژه ي انقلاب به دست دهيم تا ضمن بازشناسي انقلاب در عرصه جامعه شناسي،بتوانيم از انقلاب اسلامي ايران فهم و درک بهتري
فراهم نماييم. با تلاش در اين زمينه بايد به ارائه ي تصوير روشن تري از انقلاب نايل آييم. واژه انقلاب از ديد جامعه شناسان ومحققان علوم اجتماعي وحوزه علوم سياسي تعاريف متفاوت ومتنوعي پذيرفته است که در چندين بخش با يکديگر اشتراکات قوي دارند. در زمينه ي ارائه ي گزاره هاي وفهمي براي تعريف انقلاب، همگي انديشمندان به شاخص هاي تعريفي مشخصي اشاره دارند. در اينجا بر آنيم که چند تعريف از انقلاب را در اين بخش ذکر کنيم. گروهي مي گويند:
“انقلاب تحول سياسي پيچيده اي است که در طي آن حکومت مستقر به دلائل ناتواني اجبار واعمال زور را از دست مي دهد وگروه هاي گوناگون اجتماعي وسياسي به مبارزه برمي خيزند تا قدرت سياسي را قبضه کنند.اين مبارزه اغلب مدتي طول مي کشد تا آنکه سرانجام نهادهاي جديد سياسي جانشين نهادهاي قديم شوند.”(بشيريه،ه،1:1384) يا در تعريفي ديگر که به مشخصات وويژگي هاي يک انقلاب به صورت بارز وآشکار اشاره دارد،به اين شرح است که:
“انقلاب ها تغييرات سياسي اي هستندکه در برابر مقامات نظام پيشين به وجود مي آيند که حاضر نيستند بدون تهديد به استفاده از وسايل خشن ياکاربرد واقعي اين وسايل از قدرت شان صرف نظر کنند. اگر اين سه معياررا بايکديگر جمع کنيم مي توانيم انقلاب را به اين صورت تعريف کنيم: انقلاب عبارت است از تصرف قدرت دولتي از طريق وسايل خشن به وسيله رهبران يک جنبش توده اي، به منظور استفاده بعدي از آن براي ايجاد اصلاحات عمده اجتماعي.”(گيدنز،660:1387).
در اين نگرش انقلاب با شورش مسلحانه تفاوت دارد. شورش مسلحانه متضمن تهديد به خشونت يا استفاده از آن ؛ بدون حضور گسترده ي توده اي مردمي، است، که به تغييرات قابل توجهي نيز منجر نمي گردد. پس آنچه که دراين تعاريف از واژه انقلاب مي توان نتيجه گيري کنيم به نوعي اين است که بارزترين واصلي ترين ويژگي هر انقلابي دخالت مستقيم توده هاي مردم و کاربرد خشونت واعمال زور است. در تعريف ديگري از انقلاب مي توان ويژگي هاي بارز آن را برشمرد.
“انقلاب نه به مثابه بخشي از روند سياسي”بهنجار”آن کشور يا ملتي که به پا خاسته اند، بلکه به عنوان تغييري گريز ناپذير، بزرگ و ناگهاني، يا يک دگرگوني فوق قانوني چهره نشان مي دهد. کوهن بر اين باور است که نتيجه نهايي اين روند سياسي “بهنجار”، ممکن است به طرز چشمگيري متفاوت با حالت ابتدايي باشد ولي اين امراهميتي ندارد. اگر روند انتخابات باعث به قدرت رسيدن طبقه جديدي از حکام شود که پس از روي کارآمدن، اقدام به دگرگون ساختن ساختارهاي سياسي واجتماعي آن کشورخاص نمايند، برمبناي مفهوم گسترده تر انقلاب نبايد قائل به وقوع انقلاب شد. اين شرط درمورد مکتب “انقلاب کبير”؛ نيز صادق است (کوهن،37:1387). “دانشمنداني که به مسئله انقلاب پرداخته اند، عموما هريک تعريفي از انقلاب ارائه کرده اند. اين تعاريف، به جز در برخي ازموارد، بسيار به هم نزديکند و به شکلِ گسترده داراي عناصر:1–دگرگوني ساختار سياسي،اقتصادي، اجتماعي 2- استفاده از عامل قهري(زور) 3-مشارکت اساسي و وسيع توده مردمي، و بالاخص قشر پائين مي باشند.” (رفيع پور،27:1379). البته هانتينگتون88 هم”با بهره گيري از دومنشأ فکري-نظري به بررسي مقوله انقلاب مي پردازد.وي از يکسو نگرش ارسطو نسبت به انقلاب را مطمع نظر دارد وبحث انقلاب را درکنار مباحثي چون اصلاح وزوال مورد توجه قرار مي دهد واز سوي ديگر مانند ارسطو مقوله نابرابري را مورد توجه خاص قرار مي دهد.(منوچهري،1392: 78) ودر بُعد ديگري بايد به تغيير ساختاري ودگرگوني موجود در سيستم هم توجه نمائيم،بطوريکه کوهن در کتاب تئوريهاي انقلاب مي نويسد:”تغيير ساختار اجتماعي موجود، به عنوان نشانه تحول انقلابي ،دومين بُعدي است که براي تعريف انقلاب مي توان به کار گرفت؛چرا که بسياري از نظريه پردازان،دگرگوني ساختاري را مؤلفة عمدة انقلاب مي شناسند.مثلاً نويمان89 تغيير ساختار اجتماعي و[نحوه] کنترل ثروت اقتصادي را عناصر اساسي فرمول انقلابي مي داند.از ميان همه افرادي که انقلاب را به عنوان دگرگوني ساختار اجتماعي مي شناسند هيچکدام به اندازه مارکس مؤثر وبانفوذنبوده اند.”(کوهن،1387: 41-40)
تا به اينجا در مورد واژه انقلاب تعاريفي از جنبه هاي گوناگون ارائه شد که عموما و خصوصا به شرح و بسط اين واژه پرداخته بودند. اين تعاريف تلاش داشته اند که متوجه اکثريت انقلاب هاي موجود در دنيا باشند؛ اما در مورد انقلاب اسلامي ايران وارزش هاي موجود در آن بايد نگاهي دقيق تر داشت.البته در اين باب نظريه مارکسي انقلاب را هم مي بايست،مورد توجه قرارداد.منظور از نظريه مارکسي انقلاب ،نظريه اي است که مارکس90 با همکاري انگلس91 در زمينه انقلاب ارائه داده است.در حالي که نظريه هاي مارکسيستي توسط طرفداران مارکس مانند:لنين،مائو،تيتو،کاسترو وغيره بيان گرديده اند. در اين باره مي توان يکي از موارد را بدين شرح از نظر مارکس بيان نمود که:”ماديگرايي تاريخي92-مارکس-سپس ماديگرايي اقتصادي فوق را(ماديگرايي اقتصادي-فوئر باخ93)را وارد تاريخ مي کند و مي گويد تاريخ را واقعيت هاي مادي پديد مي آورند نه انديشه ها.جامعه داري زير بنا و روبناست.قواي اقتصادي زير بنا وافکار،آداب ورسوم،نهادهاي حقوقي،سياسي،مذهبي وغيره روبنايند.اگر زيربنا و روبنا سازگارنباشند،جامعه دچاربحران مي شود وبه انقلاب مي انجامد.”(ملکوتيان،1392: 30) که البته نهايتاً مارکس مسئله ي مبارزات طبقاتي وسپس ايجاد جامعه بي طبقه را مدنظر داشت.آنچه که تم
اماً وبصورت مجمل مي توان گفت،مارکس از نظريه انقلاب مارکسي بيشتر مولود انقلاب را در ساخت روابط اجتماعي وارتباط طبقه حاکمه وطبقه استثمار شده ونهايتاً آگاهي وبينش طبقات وبعد از آن شاهد وقوع انقلاب طبقه استثمارشده برعليه طبقه حاکم خواهيم بود که نهايتً مستوجب پديدار شدن جامعه بي طبقه خواهد شد.”گرچه مارکس اصطلاح انقلاب را براي اشاره به هرقيامي به کار برده است،اما معني اصلي آن در نظر وي عبارت است از :تغيير در شيوه توليد با تغييرات بعدي در همه عناصر تبعي پيچيده اجتماعي،انقلاب مربوط است به حرکت يا انتقال از يک مرحله ويژه به مرحله اي ديگر.مارکس در مورد خصوصيات زمان وقوع انقلاب مي گويد:هيچ نظام اجتماعي نابود نمي شود قبل از اين که همه نيروهاي توليدي موجود توسعه يابند وروابط جديد بالاتر هيچ وقت ظاهر نمي شودقبل از اينکه همه نيروهاي توليدي موجود وشرايط مادي وجود اين روابط در بطن جامعه کهنه به حد رشد برسند.”(ملکوتيان،1392: 32) اما در

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید