چالش‌ها و موانع اجراي مؤثر استراتژي‌ها از ديدگاه صاحبنظران:

موضوعاتي كه ذكر شد، جدي و بالقوه بوده و مانع اجراي استراتژي هستند. با اين وجود، هنوز چالش‌ها و موانع ديگري نيز وجود دارند كه از اجراي موفقيت‌آميز استراتژي جلوگيري مي‌كنند. از ديدگاه “جانسون و شولز” تصميمات استراتژيك به اين دليل كه ماهيتا داراي ويژگي‌هاي ذيل هستند، مي‌توانند از موانع مهم اجراي موفق استراتژي‌ها محسوب شوند.

– تصميمات استراتژيك ماهيتا پيچيده‌اند. اين امر بويژه در مورد سازمان‌هايي كه محدوده جغرافيايي وسيعي را پوشش مي‌دهند (شركت‌هاي بين‌المللي يا چند مليتي) مصداق دارند.

– تصميمات استراتژيك ممكن است در شرايط نبود قطعيت اتخاذ شوند. بسياري از تصميمات استراتژيك در شرايط حادث مي‌شوندكه در آنها امكان پيش‌بيني آينده به وضوح وجود ندارد.

– تصميمات استراتژيك نياز به رويكرد يكپارچه مديريتي دارند. با توجه به اين واقعيت، مديران براي حل مسائل پيچيده و چند بعدي استراتژيك، ناگزير از توافق و مباحثه با ديگر مديران بوده و چه بسا علايق و اولويت‌هاي آنها تفاوت بسياري با هم داشته باشد. همچنين، مديران مي‌بايستي شبكه ارتباطي خود را به خارج از سازمان و تا حد تأمين‌كنندگان، توزيع‌كنندگان و مشتريان گسترش دهند.

– تصميمات استراتژيك ممكن است مستلزم تغييرات بنيادي در فرهنگ و ساختار سازمان شوند. اين كار بويژه در مورد سازمان‌هايي كه اقدام به ايجاد شراكت‌هاي استراتژيك مي‌كنند، بسيار مشكل بوده و بسياري از اين‌گونه شركت‌ها از همين ناحيه متحمل شكست مي‌شوند.

به اعتقاد “فرد آر ديويد” برخي موانع اجراي برنامه‌ريزي استراتژيك، عبارتند از (ديويد، 1391):

– انجام برنامه‌ريزي استراتژيك صرفاً براي كسب كنترل در مورد تصميمات و منابع از سوي بعضي مديران

– انجام برنامه‌ريزي استراتژيك صرفاً براي براورده‌سازي الزامات قانوني از سوي بعضي مديران

– شكست در تفهيم برنامه‌ها به كارمندان و افراد سازمان

– فقدان حمايت مديران ارشد از فرايند برنامه‌ريزي استراتژيك

– ناتواني در استفاده از برنامه به عنوان استانداردي براي ارزيابي عملكرد

– فقدان توانايي به‌كارگيري كارمندان كليدي در مراحل مختلف برنامه‌ريزي استراتژيك

– فقدان به‌كارگيري تمامي مديران در فرايند برنامه‌ريزي

– رسميت بيش از حد در برنامه‌ريزي، به‌طوري كه انعطاف‌پذيري و خلاقيت از بين برود

از نگاه صاحب نظراني همچون “تامسون” و “استريكلند” از ميان تمامي وظايفي كه مديران برعهده دارند، هيچ چيز به اندازه تدوين درست و اصولي جهت‌گيري بلندمدت سازمان، بر پيروزي و شكست سازمان اثر ندارد. البته تنها طراحي و تدوين استراتژي خوب كافي نيست زيرا تيم مديريت مي‌بايستي از توانايي پياده‌سازي استراتژي را نيز برخوردار باشد. بنابراين، استاندارد مديريتي خوب در گرو طراحي استراتژي به‌طور صحيح وپياده‌سازي كامل آن در هر نوع شرايطي از جمله شرايط نبود قطعيت است. در نظر گرفتن نبود قطعيت و تغييرات پيش‌بيني نشده محيط نيز جزء وظايف اصلي تدوين يك استراتژي خوب است (Thompson,2003 &Strickland).

به عقيده “نورتون” و “كاپلان” موانع اساسي در پياده‌سازي استراتژي عبارتند از (نورتون و كاپلان؛ 1383):

  1. عدم تخصيص منابع
  2. عدم تعهد مديريت
  3. عدم همسويي كاركنان
  4. عدم انتقال استراتژي

“آكر” نيز معتقد است، يك تجزيه و تحليل سازماني مي‌تواند به براورد هزينه‌ها و قابليت امكان اجراي استراتژي‌هاي خاص كمك كند. اين تجزيه و تحليل، با بررسي اجزاي سازماني نظير ساختار، سيستم‌ها، افراد و فرهنگ بهتر مي‌تواند انجام گيرد.ساختار سازماني، خطوط اختيار و ارتباطات را تعريف مي‌كند و مي‌تواند با توجه به درجه تمركزگرايي و رسميت كانال‌هاي ارتباطي، متغير باشد. سيستم‌هاي مديريت نظير: برنامه‌ريزي، بودجه‌بندي و حسابداري، اطلاعات و ارزيابي حقوق و دستمزد، همه و همه مي‌توانند اجراي استراتژي را تحت تأثير قرار دهند. نوع افراد و انگيزه‌هاي آنها زمينه مهارت‌هاي مورد نياز براي حمايت از مزاياي رقابتي پايدار را فراهم مي‌كند. فرهنگ سازماني كه شامل ارزش‌هاي مشترك، هنجاهاي رفتاري و نمادها و فعاليت‌هاي نمادين است، سخت تغيير مي‌يابد و سازگاري استراتژي جديد با فرهنگ سازماني از اهميت بسزايي برخوردار است .