دانلود پایان نامه

مقدمه:
يکي از طبيعي ترين گروههايي که مي تواند نيازهاي انسان را ارضا کند خانواده است. وظيفه خانواده مراقبت از فرزندان و تربيت آن ها، برقراري ارتباطات سالم اعضا با هم و کمک به، استقلال کودکان است، حتي اگر کودک کم توان ذهني1، نابينا2 ، يا ناشنوا 3باشد. کم توان ذهني يک وضعيت و حالت خاص ذهني است که در اثر شرايط مختلف قبل از تولد و يا پس از تولد کودک پديد مي آيد.
تولد و حضور كودكي با كم تواني ذهني در هر خانواده اي مي تواند رويدادي نامطلوب و چالش زا تلقي شود كه احتمالا تنيدگي، سرخوردگي، احساس غم و نوميدي را به دنبال خواهد داشت. شواهد متعدد حاکي از آن است که والدين كودكان داراي مشكلات هوشي، به احتمال بيشتري با مشكلات اجتماعي، اقتصادي و هيجاني كه غالبا ماهيت محدود كننده، مخرب و فراگير دارند، مواجه مي شوند. در چنين موقعيتي گر چه همه اعضاي خانواده و كاركرد آن، آسيب مي بيند فرض بر اين است كه مشكلات مربوط به مراقبت از فرزند مشكل دار، والدين، به ويژه مادر را در معرض خطر ابتلا به مشكلات مربوط به سلامت رواني قرار مي دهد بررسيها نشان داده اند كه والدين داراي فرزند كم توان ذهني، در مقايسه باوالدين كودكان عادي، سطح سلامت عمومي پايين تر و اضطراب بيشتر احساس شرم و خجالت بيشتر و سطح بهزيستي روانشناختي پايين تري دارند (ميکائيلي ،1388).
در سالهاي اخير در کشور ايران مانند ساير کشور هاي جهان علاقه بخصوص مهم از طرف مقامات دولتي و هم از جانب مردم به امر بهداشت رواني نشان داده شده است و اثرات آن در بهبود و اوضاع بيمارستانهاي رواني و به کاربردن روشهاي صحيح در پيشگيري مشاهده مي گردد. عدم سازش وجود اختلالات رفتار در جوامع انساني بسيار مشهور و فراوان است و در هرطبقه و صنفي و در هر گروه و جمعي اشخاص نامتعادل وجود دارند.
هر شخص ممکن است گرفتار ناراحتي رواني شود خود به خود کافي نيست زيرا که بهداشت فقط منحصر به تشريح علل اختلالات رفتار نبوده بلکه هدف اصلي آن پيشگيري ا ز وقوع ناراحتي ها مي باشد. پيشگيري عبارت است از به وجود آمده عاملي که مکمل زندگي سالم و نرمال باشد و نيز درمان اختلالات جزيي رفتار به منظور جلوگيري از وقوع بيماريهاي شديد رواني است. يکي از شرايط اصولي بهداشت اصولي بهداشت رواني اين است که شخص به خود احترام بگذارد و خود را دوست بدارد(شاملو، 1376).
در طول يک قرن گذشته بسياري از روانشناسان اتفاق نظر دارند که انسان نيازمند به عزت نفس است. در ادبيات روانشناختي مطالب مفصلي درباره عزت نفس وجود دارد و تا امروز تحقيقات و مطالعات زيادي درباره عزت نفس و ارتباط آن با متغيرهاي متعدد ديگر انجام گرفته است که بيشتر تحقيقات اين مطلب مهم و اساسي را تاييد مي کنند که عزت نفس بالا از عوامل مثبت و موثر در بهداشت رواني و عزت نفس پايين از عوامل مستعد کننده ناراحتي هاي رواني مي باشد. عزت نفس عبارت است: از احساس ارزشمند بودن، اين حس از مجموع افکار احساسات، عواطف و تجربياتمان در طول زندگي ناشي مي شود. همه افراد، صرف نظر از سن، جنسيت، زمينه فرهنگي، جهت و نوع کاري که در زندگي دارند، نيازمند عزت نفس هستند. افرادي که احساس خوبي نسبت به خود دارند، معمولاً احساس خوبي نيز به زندگي دارند.آنها مي توانند با اطمينان، مشکلات مواجه شوند و از عهده آنها بر آيند(کلمز 1375).
کودکان کم توان ذهني آموزش پذير به گروهي از کم توانان-ذهني اطلاق مي شود که داراي بهره هوشي 50 تا75 هستند و از نظر سني در محدوده 6-12 در قرار دارند. در پژوهش حاضر منظور از کم توان ذهني آموزش پذير کسي است که براساس تشخيص کارشناسان سنجش آموزش و پرورش در آموزشگاههاي استثنايي مشغول به تحصيل هستند. همچنين والدين داراي کودکان کم توان ذهني از جمله گروههاي مورد بررسي در مطالعه حاضر هستند. در پژوهش حاضر کودک عادي به کودکي گفته مي شود که مشکل کم توان ذهني يا نابينايي و ناشنوايي ندارد و دچاراختلالات يادگيري نيست و از نظر رواني مشکل خاصي ندارد. کودک استثنايي و والدين نه تنها بر يکديگر تاثير متقابل دارند بلکه ساير اعضاي نظام خانواده يعني ديگر فرزندان را تحت تاثير قرار مي دهند. وجود کودک استثنايي اغلب ضايعات جبران ناپذيري را بر پيکر خانواده وارد مي کند. ميزان آسيب پذيري خانواده در مقابل ضايعه گاه به حدي است که وضعيت سلامت رواني خانواده دچار آسيب شديدي مي شود. در تعريف سلامت رواني بايد اين نکته را در نظر داشت که هر انساني که بتواند با مسائل عميق خود کنار بيايد، بايد با خود و ديگران سازش يابد و در برابر تعارض هاي اجتناب ناپذير دروني خود دچار استيصال نشود و خود را به وسيله جامعه طرد نسازد فردي است داراي سلامت رواني(نريماني و همکاران،1386).
تقريباً 60 سال پيش سازمان بهداشت جهاني سلامت را به عنوان حالتي از بهزيستي کامل جسمي، ذهني و اجتماعي و نه صرفاً بيمار نبودن تعريف کرد(سازمان بهداشت جهاني،2001 و 2004). جاهودا(1958) از نداشتن بيمار رواني به عنوان معيار سلامت رواني انتقاد و به جاي آن معيارهاي چندگانه را براي سلامت رواني ارائه کرد. متاسفانه تا مدتها پيشرفت قابل ملاحظه اي در کاربرد اين ديدگاههاي در قلمروهاي علمي و عملي مشاهده نشد. سلامت يک مفهوم چند بعدي است که علاوه بر بيمار و ناتوان نبودن، احساس شادکامي و بهزيستي1را نيز در بر مي گيرد. اغلب روانپزشکان، روان شناسان و محققان بهداشت رواني جنبه هاي مثبت سلامت را ناديده مي گيرند. تلاش هايي که در جهت
گذر از الگوهاي سنتي سلامتي صورت گرفته گر چه زمينه لازم را براي تلقي سلامت به عنوان حالتي از بهزيستي(نه صرفا نبود بيماري) فراهم ساخته ولي کافي نيست. البته الگوهاي جديد سلامت نيز به طور عمده بر ويژگيهاي منفي تاکيد دارند و در آنها ابزارهاي اندازه گيري سلامت اغلب با مشکلات بدني(تحرک2، درد3، خستگي و اختلالات خواب)، مشکلات رواني (افسردگي4، اضطراب5 و نگراني) و مشکلات اجتماعي(ناتواني در ايفاي نقش اجتماعي، مشکلات زناشويي) سروکار دارند. در دهه گذشته ريف6 و همکارانش(1926) 6 الگوي بهزيستي روانشناختي يا بهداشت رواني مثبت را ارائه کردند. بر اساس الگوي ريف بهزيستي روانشناختي از 6 عامل تشکيل مي شود. پذيرش خود(داشتن نگرش مثبت به خود) رابطه مثبت با ديگران(برقراري روابط گرم و صميمي با ديگران و توانايي همدلي)، خودمختاري(احساس استقلال و توانايي ايستادگي در مقابل فشارهاي اجتماعي) ، زندگي هدفمند ( داشتن هدف در زندگي و معنا دادن به آن) رشد شخصي(احساس رشد مستمر) و تسلط بر محيط(توانايي فرد در مديريت محيط). الگوي ريف به طور گسترده در جهان مورد توجه قرار گرفته است. ريف اين الگو را بر اساس مطالعه متون بهداشت رواني ارائه کرد و اظهار داشت مولفه هاي الگو، معيارهاي بهداشت رواني مثبت است و اين ابعاد کمک مي کند تا سطح بهزيستي و کارکرد مثبت شخص را اندازه گيري کرد.
از ويژگيهاي عمده انسان آگاهي او از رفتار خود و برخوداري وي از نيروي تفکر است، انسان مي تواند از رفتار خود آگاه باشد و در برخورد با مسائل و امور مختلف از نيروي تفکر خود استفاده کند، اما انسان هميشه از آنچه که انجام مي دهد آگاه نيست، به سخن ديگر گاهي انسان عملي را انجام مي دهد که اما از انگيزه رفتار خود يا هدف آن رفتار آگاه نمي باشد. وقتي والدين براي اولين بار با اين حقيقت روبرو مي شوند که کودکشان استثنايي است واکنش آنها پيامد هايي خواهد داشت، وجود کودک معلول ذهني اثرات عميقي بر روي نحوه ارتباط يک يک افراد خانواده با هم و هريک از آنها با کودک معلول وارد مي سازد و همين اثرات ناخوشايند چنانچه به گونه اي منطقي و چاره جويانه قابليت حل نيابند ضايعات جبران ناپذيري بر روان والدين، ساير نوباوگان خانواده خصوصاً کودک معمول باقي مي گذارد. واکنشهاي شايع والدين ممکن است به صورت احساس گناه1 ناکامي و محروميت2 انکار واقعيت يا کتمان حقيقت3 اضطراب و نگراني باشد ميلاني فر(1347).
اين قبيل واکنشها تا زماني که به کنترل در نيايند و تعديل نشوند نه فقط سلامت رواني اعضاي خانواده را به مخاطره مي اندازند بلکه نوع تعامل و ارتباط اعضاي خانواده و کودک معلول ذهني يا جسمي را پيچيده مي سازد و در نهايت موجب اضمحلال انرژي رواني و ديگر توانمنديهاي آنان مي شوند.
بيان مسأله:
حضور كودك عقب مانده ذهني در هر خانواده ساختار آن خانواده را تحت تاثير قرار مي‌دهد و سلامت رواني خانواده به خصوص والدين را تحت الشعاع قرار مي‌دهد، كودك بر اثر تعارض‌هاي شديد ميان اعضاي خانواده، كل خانواده را درگير بحران مي‌كند. ممكن است روابط خانوادگي، افزايش فشارهاي ناخواسته جسمي، هيجاني و مالي ضعيف شود كودك عقب مانده ذهني مي‌تواند ضايعات و اثرات جبران ناپذيري بر وضعيت بهداشت رواني خانواده وارد كند از جمله ايجاد تشديد اختلافاتي زناشويي،‌ جدايي، تحمل بار سنگين اقتصادي، افسردگي، نااميدي، اضطراب، خجالت و خشم1 و بسياري از مسايل ديگر(بردن2، 1980). مراقبت مداوم از كودك عقب مانده ذهني اغلب براي والدين استرس‌زا مي‌باشد زيرا اين دشواري هاي كودكان به طور اجتناب ناپذيري بر زندگي آنها اثر مي‌گذارد(كرنيك3 و همكاران، 1983). تحقيقات نشان داده است كه والدين كودكان عقب مانده ذهني عموما در خطر مشكلات زندگي خانوادگي و دشواري‌هاي عاطفي قرار دارند(بكمن4، 1991 سينگر واوروين 1989).
به طور كلي خانواده كودك معلول به لحاظ داشتن كودكي متفاوت با ساير كودكان با مشكلات فراواني در زمينه نگهداري، آموزش و تربيت آنها روبه روست. اين مسايل همگي بر والدين فشارهايي وارد مي‌كنند كه سبب بر هم خوردن آرامش و يكپارچگي خانواده مي‌شوند و در نتيجه انطباق و سازگاري آنان را تحت تاثير قرار مي دهد. عزت نفس يكي از مهمترين عوامل تحول و شكل‌گيري شخصيت است و نقش بنيادين در سلامت رواني دارد به گونه‌اي كه عزت نفس پايين و شكل‌گيري احساس خود كم بيني در والدين زمينه‌هاي آسيب رواني را فراهم مي‌نمايد( ولي زاده و همكاران و 1387).
عزت نفس5 مفهوم روانشناختي بسيار عام و در عين حال بسيار مهم است اما به طور کلي مي توان عزت نفس را احساس ارزشمندي شخص تعريف نمود. احساسات و افکار مردم درباره خودشان اغلب بر احساس تجارب روزانه تغيير پذير است و به طور موقت بر احساس فرد تاثير مي گذارند. البته عزت نفس، بنيادي تر از آن است که افت و خيزهاي معمول مي توان نوسانات گذرايي بر نحوه احساستشان نسبت به خود ايجاد کند، ولي اين تاثيرات بسيار محدودند، بر عکس آنهايي که عزت نفس پاييني دارند افت و خيزهاي معمول مي تواند زندگي آنها را دگرگون کند. عزت نفس معمولاً به عنوان ارزيابي شخص از ارزشمندي خويش تعريف مي‌شود افرادي كه عزت نفس بالايي دارند خودپذيرا و خود ارزشمند هستند. روانشناسان اجتماعي عزت نفس را ارزيابي مثبت و منفي از خود مي‌دانند به طوري كه فرض مي شود عزت نفس تا حدودي با ثبات است. عزت نفس يا همان احترام به خود يكي از خصوصيات مهم و اساسي شخصيت هر فردي را تشكيل مي‌دهد و به طور حتم
روي جنبه‌هاي شخصي انسان اثر مي‌گذارد و كمبود يا فقدان آن باعث عدم رشد ساير جنبه‌هاي شخصيت به صورت ناهماهنگ خواهد شد و حتي ممكن است باعث پديدآيي بيماريهاي رواني گوناگون مانند افسردگي، كمرويي، پرخاشگري1، ترس و… شود(بيابانگرد،‌).
عزت نفس بالا بستگي به شكل‌دهي ارزشها و استانداردهاي خود والدين دارد همچنين به رفتار سالم بستگي دارد، زماني كه افراد از سلامتي كامل برخوردار باشند ولي عزت نفس بالايي نداشته باشند در رفتار خود عزت نفس پايين نشان مي‌دهند(شاطرلو،1386).
سلامت رواني يكي از مباحث مهمي است كه در رشد و بالندگي خانواده و جامعه موثر مي‌باشد. سازمان بهداشت جهاني2(2004) سلامت رواني را به عنوان حالتي از بهزيستي كه درآن فرد توانمندي خود را شناخته از آنها به نحو موثر و مولد استفاده كرده و براي اجتماع خويش مفيد است تعريف مي‌كند. به طور كلي بهداشت رواني ايجاد سلامت روان به وسيله پيشگيري از ابتلا به بيماري‌هاي رواني، كنترل عوامل موثر بروز آن، تشخيص زودرس، پيشگيري از عوامل ناشي از برگشت بيماريهاي رواني و ايجاد محيط سالم در برقراري روابط صحيح انساني است(ميلاني فرد، 1386).
با توجه به فراواني کودکان عقب مانده ذهني که هم بر جامعه و هم بر خانواده بار مالي و بخصوص بار عاطفي و رواني به دنبال دارند و از سوي ديگر اين کودکان طبق اصل 130 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران دارايي حقوق هستند ازجمله اينکه دولت موظف است براي اين کودکان در حد توان خدمات آموزش و رفاهي فراهم سازد. اين در حالي است که يک کودک عقب مانده ذهني در هر خانواده اي ساختار خانواده را تحت تاثير قرار داده و سلامت روان اعضاي بخصوص والدين را تحت الشعاع قرار مي دهد بخصوص که کارکردهاي روانشناختي خانواده را مختل مي سازد که بهترين اين کار کردها عبارتند از:
الف) ابراز کردن: والدين و تک تک فرزندان بايد اجازه ابراز احساس افکار و نظرات داشته باشند.
ب) اتحاد: خانواده بايد يک سيستم متحد و هماهنگ باشد.
ج) ساختار و سازمان: خانواده بايد دارايي چارچوب، ساختار و سازمان باشد.
د) معنويت و مذهب: خانواده بايد ارزشهاي مذهبي خود را به اعضاي عرضه بدارد.
و) کنترل: خانواده بايد اعضاي خود را کنترل نمايد(آلن 1 2001).
هدف سلامت روان فقط منحصر به تشريح علل اختلالات رفتار نبوده بلكه هدف آن به وجود آمدن عواملي كه مكمل زندگي سالم و نرمال باشد و نيز درمان اختلالات جزيي رفتار به منظور جلوگيري از وقوع بيماري‌هاي شديد رواني و به طور كلي هدف سازمان روان پيشگيري است(شاملو 1382). وجود كودك معلول مي‌تواند ضايعات واثرات جبران ناپذيري بروضعيت سلامت رواني و والدين داشته باشد و آدلر در نظام روانشناختي فردي بيان كرده است كه احساس حقارت از طريق تجربه به قدرت شخصي بر انسان تسلط پيدا مي‌كند با اين وجود آغاز مفهوم منبع كنترل به عنوان يك سازه روان شناختي به دو دهه قبل بر مي‌گردد(ادوارد1، 1977).
آموزش‌هاي روان شناختي شامل آموزش مهارتهاي زندگي و آموزش ابراز وجود درمانهاي روان شناختي مانند رفتار درماني و انواع فنون روان درمان و توان بخشي مانند مشكلات ادراكي و شناختي از جمله مداخله‌هاي روان شناختي تلقي مي شوند همچنين مداخله‌هاي روان شناختي شامل هر گونه اقداماتي است كه روان شناسان و مشاوران به منظور پيشگيري درمان و كاهش مشكلات روان شناختي افراد بکار مي برند. هدف نهايي اين


دیدگاهتان را بنویسید